اولین روز دنیا
من توی بیمارستان صارم به دنیا اومدم ،٥شنبه ساعت ٤و٣٥ دقیقه،ساعت ١١ صبح برای اولین بار مامانی منو بغل کرد .همه ی خاله هام با دایی جونم و عمو رضا و عمو حمید اومده بودن دیدنم راستی مامان فرنگیسم از شب قبل پیشم بود واقعا که دستشون درد نکنه......... همتونو دوست دارم  ...
نویسنده :
مامانی و بابایی
19:54
شیرین زبونی
خوشگل خونه ی ما از ٩ ماهگی شروع کرد به تکرار کلمه هایی که خیلی واسش شیرین بود اولین کلمه یی که خیلی واضح می گفت ( کشتله ) بود که کارتون عمو پورنگ میشنید و خیلی دوست داشت ...
نویسنده :
مامانی و بابایی
19:53
یواش یواش بزرگ میشم
حسین خوشگلم یواش یواش ماه های عمر ش رو در کنار مامانی و بابایی می گذرونه ،ما برای حسین یه جشن کوچولو به مناسبت ورود به دنیا ،تو خونه ی بابا حسین گرفتیم که همه دعوت بودن پسرکم امیدوارم هر لحظه ی که در کنارت هستم به یادم بماند و هرگز شیرینی این لحظات رو فراموش نکنم ...
نویسنده :
مامانی و بابایی
19:52
من چقدر دوست دارم خدا......
عزیز دلم نمی دونم چطوری از خدا به خاطر خلق تو تشکر کنم ...
نویسنده :
مامانی و بابایی
19:52
پسر خاله ها
آقای کوچولو، الان که این عکس قشنگ رو دارم میذارم تو سایت، خودتم کنارم نشستی و تا عکس امیر علی رو با عکس خودت دیدی گفتی: امیر علیه. حال میکنم با مهربونیت. شما وقتی با هم هستید خیلی زیبا و کودکانه با هم بازی میکنید. همه، شما دوتا خوشگل نانازی رو دوست دارن ...
نویسنده :
مامانی و بابایی
19:47
زیبای کوچولو
چه خوبه که به همه چیز به قشنگی چشمات نگاه میکنی،....... وقتی از خونه اومدیم تو پارکینگ و به قول خودت سوار ماشینت شدی، اونقدر خوابت میومد که چشمات رو به زور باز نگه داشته بودی تا به بهونه بازی کردن بیدار بمونی، ولی نشد که بشه و تو خوابت برد و من آوردمت خونه که استراحت کنی.بزرگتر که شدی بیشتر دوست داشتی به قول خودت ماشین سواری کنی، ولی دیگه واست کوچیک شده بود و با موتور و ماشین برقی که بابا حسین خریده بود بازی میکردی. با ماشین برقی میتونستی حرکت کنی، دنده عوض کردنت با ماشین برقیت خیلی حرفه ای بود، پاهات به گاز نمیرسید ولی وقتی جلو صندلی میشستی ،گاز میدادی و حرکت میکردی ولی فرمون رو نمیتونستی بچرخونی ولی بلد بودی ...
نویسنده :
مامانی و بابایی
23:38
پدر و پسر
سلام آقای کوچولو، چه خوبه که با همه بچه ها یه فرق هایی داری و صد البته که این موضوع برای همه اونهایی که به فرزندان بهتر از گلشون اهمیت میدن روشن و واضح هست. امروز تو محل کارم یه مطلبی رو تو ماهنامه شرکت که در مورد کارهای کودکان در خانه و مشارکتشون در کارهای خانه بود رو خوندم،و برای من خیلی جذاب بود که تقریبا" بیشتر اون کارهایی رو که برای بالاتر از سن خودت بود رو انجام داده بودی. درسته که تمام خونه رو به هم میریزی، اما یه مطلب جالبی که هست اینه که تو جمع کردن اونها هم خودت کمک میکنی،یا اگه میگیم چیزی رو بیار ، میاری، و همه چیزهایی که از تو (آقای کوچولو )دیدم با اون مطالب یکی بود. توی صحبت کردنت نسبت به بچه هایی که از بابا هاشون پرسیدم ...
نویسنده :
مامانی و بابایی
22:22






